خرید بک لینک
اینجا که می آیم دلم از این همه خاک روی وبلاگم میگیرد...چه خوب کههنوز مینویسیدچه خوبتر که هنوز برایم کامنت میگذارید و چه بد که ما عادت به نوشتن های یک خطی در کانال تلگراممان کردیم...دلم برای اینجا نوش

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 18:08

میخواهم از نو بکارمت...سالهاست از تو دور افتاده ام...از همان سالی که فکر کردم دیگر دنیای زیبای نوجوانی ام تموم شد...شاید از هکان چند رقمی شروع شد که شروع همه چیز بود و پایان زندگی زیبای نوجوانی ام...م

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 18:08

لپ تاپ را باز کردم فقط برای اینکه بیایم اینجا چیزی بنویسم...اما انگار حرفی نیست...کامنت های این پست باز است،شما از حال و احوالتان بگویید...

عصر جمعه ی دلگیریست و میخواستم از مادر بگویم به ماسبت فردا...از اینکه از رموز ازدواج "حرف زدن" است میخواستم از همه ی اینها بگویم اما کلمه ها گم شده اند...

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 18:08

یک جایی همین اطراف عشق رو گم کرده ام...

و شاید عشق یک تب تند فریبنده ی یک عصر بارانی بود...

شاید سراب...

و شاید بهانه ای بود برای دمی بیشتر نفس کشیدن...

دوباره برای هر نفسم دنبال بهانه میگردم.

دوباره؟

چه زود دوباره همه چیز رنگ همیشگی به خود گرفت...

آه از این جمله های بی سر و ته.

قلم هم دیگر همراه من نیست.

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 18:08

پدر یار بیست و سه سال قبل از ورود من به خونه شون از دنیا رفته...بیستو سه سال پیش...اما مادر یار طوری این عشق رو زنده نگه داشته تو قلب خونه شون که من الان حتی میتونم تصور کنم اگر زنده بودن تو مراسم خوا

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 18:08

صفحه بندی